close
تبلیغات در اینترنت
داستان های کوتاه 2 (پنداموز)
free-plan
یکشنبه 26 آذر 1396 | کاربران آنلاين : 1

داستان های کوتاه 2 (پنداموز)

آخرین مطالب:
بخش: داستانهای کوتاه -
داستان های کوتاه 2 (پنداموز)
 
در اخرین لحظات  سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.
از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود.
اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.
پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که از پنجره بیرون را نگاه می کرد به پسر خیره شد و شروع به خیال پردازی کرد: چه پسر جذابی حتی از نیمرخ هم معلومه اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی چه قدر هم عینک افتابی بهش میاد یعنی داره به چی فکر میکنه؟
ادم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه لابد داره به نامزدش فکر میکنه.
دلش برای خودش سوخت احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت پسر از جایش بلند شد و با گام های نا استوار به سمت در اتوبوس رفت مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد یک,دو,سه و چهار لوله ههای استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند.
از ان به بعد دیگر هرگز عینک افتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیز هایی که داشت خدا را شکر کرد.
 
 
مرد جوانی در ارزوی ازدواج با دختری کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در ان قطعه زمین بایست من سه گاو نر را ازاد میکنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نر ها را بگیری من دخترم را به تو میدهم.
مرد قبول کرد در طویله اولی که بزرگنریب در بود باز شد باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگیم ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود گاو با سم به زمین کوبید و به طرف مرد حمله ور شد جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.
جوان پیش خود گفت: منطق میگوید این گاو را ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما...گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است هیچ وقت نصیبمان نشوند برای همین سعی کنید که همیشه اولین شانس را دریابید


ارسال شده درتاريخ: 05 / 07 / 1392 | نويسنده: VAH!D | نظرات ()
برچسب ها : ، ، ، ، ، ، ، ،

نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

پربازدیدترین مطالب:
مروری بر مطالب گذشته:
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود